شمارهٔ ۵۱۳
عشق آن باشد که عاشق را زعالم باز داردکارش این باشد که جا اندر حریم راز دارد
غمزه جادوی خونریزش که گفتی ساحرست اومیکند سحری که میپنداریش اعجاز دارد
پسته بگشاید بشیر از ار بت شیرین دهانمشکری هرگز نگوید این شکر اهواز دارد
هر که در زلف تو دلرا دید گفتا از تعجبآشیان عصفوری اندر چنگل شهباز دارد
در نیاز آید چو بنمائی ببستان آنقد و قامتباغبان گر سرو و گل اندر بهاران باز دارد
ملک دل بر تو مسلم شد که تو سلطان روحیعشق عالم سوز کی در مملکت انباز دارد
بر فرشته آدمی را این شرف اول نبودیکسوتی پوشید عشقش کز ملک ممتاز دارد
این شب وصل است آشفته نه روز شکوه کردنقصه هجران دراز و عمر ما ایجاز دارد
از حدیث آن لب شیرین زبان بگشود گوئیکاین حلاوت در سخن کلک سخن پرداز دارد
مدح حیدر میسراید هرشب آشفته به محفلاین کرامت لاجرم از سعدی شیراز دارد