گنج

شمارهٔ ۸۱۱

ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدمسوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
قصه عشق بر زبان گفتم تا نیاورمشور نمی هلد مرا تا دمم اوفتد بدم
قاضی و شیخ و محتسب واله میگساریمزآنکه مدام مستم و می نچشیده لاجرم
من بهوایت از عدم سوی وجود آمدمباز ببوی عشق تو رخت کشم سوی عدم
نیست زدستگاه جم جز سخنی در این میانجام بیار تا کنم عرضه به تو حدیث جم
قیس هزار آیدش بسته حلقه جنونلیلی اگر برآورد بار دگر سر از حشم
زهره زبام آسمان روی بزیر آوردمطرب بزم عاشقان ساز کند چو زیر و بم
بلبل بینوا مخورغم زخزان مکن فغانیکدمه وصل روی گل دار عزیز و مغتنم
لاجرم از گناهِ من آشفته بگذرد ، مگر،کی بخدم جز این کند شاه عزیز محتشم