شمارهٔ ۹۳۹
ای دل سمندر ناشده بر آتش روشن مزنطلقی چو اهل شعبدهای مدعی بر تن مزن
این شر زسرت شد عیان خود بر شرابش بستهای باده خوار دل سیه لاف از می روشن مزن
روشن مکن بزم رقیب ایشمع بزم عاشقانپروانه دیگر مسوز آتش بجان من مزن
زآن آتشین عارض مگو بر بند لب از گفتگومن آتشتی دارم نهان بر آتشم دامن مزن
ای سالک راه هدی مطلب مجو جز از خداتا دوست داری دست رس هرگز در دشمن مزن
نه تیر آه خستگان دارد گذر از آسمانایمدعی روهان هان تو لاف از جوشن مزن
موران دشت عشق را از حشمت جم باک نهدر بارگاه کبریا گو دم زما و من مزن
نام علی بر بر زبان تا خصم تو آید بجانجز اسم اعظم ناوکی بر جان اهریمن مزن
آتش فشانی از دهن تا کی چو شمع انجمنآشفته آتش بیش از این بر جان مرد و زن مزن