گنج

شمارهٔ ۵۲۵

مژده ای دل که اویسی ز قَرَن می‌آیدبوی رحمٰن به من از سمت یمن می‌آید
عشق چو نور نبی در دل من جلوه‌گر استعجبی نیست اویس ار ز قَرَن می‌آید
شوکت خار شد و نوبت دم سردی دیبلبلان مژده که گل سوی چمن می‌آید
زاغ گو نغمه ناخوش مرا اندر باغکه سحر بلبل با صوت حسن می‌آید
گو به یعقوب دو چشمان تو روشن که بشیراینک از مصر سوی بیت حزن می‌آید
دل بیمار چه مانی که مسیحی به رَه استکز دمش روح روان باز به تن می‌آید
باد مشاطه گلزار همه‌روزه به باغبهر آرایش سوری و سمن می‌آید
شده در عین غم آشفته طربناک مگربه سوی طوس رفیقی ز وطن می‌آید
خاک‌بوسی شه طوس مبارک بادشکه باید سر سودایی من می‌آید