شمارهٔ ۱۱۷۹
پیر مغان گشود زرحمت در سرایزاهد بعذر توبه تو در این سرا درآی
جغدی اگر مجاور دیر مغان بودکسب شرف زسایه او میکند همای
ساقی چو می بجام سفالین تو میکنیاز جم که یاد آرد و جام جهان نمای
خاک در سرای مغان آب زندگیست هم آتشش چو باد مسیحاست جان فزای
ساقی مکن زمرده دلان منع آب خضرمشگل گشا توئی زدلم عقده برگشای
جز روی تو که غالیه سا شد زموی توخورشید را که دیده در آفاق مشگسای
با سر بشوق جذبه عشق تو میرومگر ببینی این رواق معلق بود بپای
آشفته جا گرفت در آن زلف پیچ پیچ دیوانه ای بسلسله خوش کرده است جای
گمگشتگان دشت هوائیم از کرمما را بسوی کعبه برای خضر رهنمای
کعبه کدام ودیر مغان کوی مرتضیکاوراست عرش کرسی و گردون بود سرای