شمارهٔ ۱۱۷۸
ای آهوی تتاری نافه اگر نداریزآن مو چرا نگیری زآن بو چرا نیاری
از آب چشم عشاق رو وام کن دو قطرهای ابر نوبهاری باران اگر نداری
از خارخار عشقت در دل اگر اثر هستدر روز تیرباران شاید که سر نخاری
محصولت ار بباید تخم عمل بیفشانفردا شوی پشیمان امروز اگر نکاری
از سوختن عجب نیست نه پرده فلک راآهی اگر سحرگه از سوز دل برآری
ما کشته تخم امید در رهگذار بارانتو ابر نوبهاری بر ما چرا نباری
آشفته عاشقانت از خود نمیشمارندچون ابر اگر نباری یا همچو نی نزاری
مطرب چو هست روحت ساقی چو هست راحتحسنی چرا نسازی جامی چرا نیاری
دریوزه بایدت کردت از همرهان در این رهاز حب آل حیدر گر توشه برنداری