گنج

شمارهٔ ۹۲۱

پیران ز چاره عاجز در کار این جوانانکاینان به سحر و اعجاز گشتند درس خوانان
بی‌مهر ساقی ما جز خون نکرد در جامشرب مدام اینست در بزم مهربانان
بانی بگوی نائی اسرار دل کماهیکس راز دل نپوشد از خیل رازدانان
چون نیست قدرت آن کایم در آستانتچون سگ بلا به افتم در پای پاسبانان
پیمانه چشمکانت عالم به غمزه بگرفتلشکرشکن که دیده اینگونه ناتوانان
هستند پاسبانان در میکده که دیدمگشتند آسمان سای این سر بر آستانان
در حلقه‌ای رسیدم آشفته دوش در سیرمشغول ذکر دیدم فوجی ز بی‌زبانان
آنان همه قلندر آن ذکر نام حیدرجمله ز جان گذشته مشغول یاد جانان