شمارهٔ ۵۲
بی تو با غیر ندانی که چه شد دوش مرابود بر جای پری دیو در آغوش مرا
حسرت آن بر دوشم بدل افروخت شررسوخت چون شمع زسر تا بقدم دوش مرا
درد سر میکشم از عقل کجائی ساقیقدحی هوش زدا تا ببری هوش مرا
قصه از اژدر موسی مکن و دست کلیمبس بود قصه آن زلف و بناگوش مرا
گو میفکن بسرم سایه دگر سرو سهیگر خرامد بسرا سرو قباپوش مرا
تا لبت تر شده از باده اغیار چو جامهمچو خم خون دل از رشک زند جوش مرا
پرده دیده کنم فرش رهت گر آئیزیب ده از قدمت خانه مفروش مرا
بنگاهی شود آشفته تو را بنده بجانبخرایخواجه بیک نظره و مفروش مرا
خم شده پشت من از بار گنه دستم گیررحمتی بار گران برفکن از دوش مرا
طوطی نطق مرا قوتی ای شیر خداتا نخوانند دگر بلبل خاموش مرا