شمارهٔ ۵۱
سینه شد زآتش دل جلوه گه طور مراتا چه آید بدل از این سر پرشور مرا
دیده طوفان کند از شعله کانون درونگو بیا نوح و بخوان فار التنور مرا
پشه وادی عشقم به هما فخر کنانکند این عشق مخوان زاهد مغرور مرا
وامق ار گرد عذار تو ببیند خط سبزعذر عذرا نهد و دارد معذور مرا
گر در این دیر خرابم نبود آبادیکرده معمار غم عشق تو معمور مرا
میکنم پیل بنخجیر گه عشق شکارگر بصورت نبود جثه عصفور مرا
زاریم پیر مغان دید و جمم کرد بجامگرچه آشفته ندادند زرو زور مرا
پیر میخانه توحید رضا قبله طوسکه به چشم است ز خاک در او نور مرا