شمارهٔ ۵۰
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرااین چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا
زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیردر مسجد و حرم تو نبینی دگر مرا
زآن می که میبرد زو جودم سوی عدمساقی از آن شراب بیار و ببر مرا
من شبنم آفتاب جهان تاب چهره اتبا جلوه ات بجای نماند اثرمرا
تا چشم مردمت شده جولانگه ظهورمژگان بمردمک بزند نیشتر مرا
چون پرتو تو شمع شبستان دل بودگو از فلک نتابد هرگز قمر مرا
مرهم که مینهد بدلم جز لبان لعلمجروح کرده است چه تیر نظر مرا
از برق منتی نبرم بهر سوختندر آشیان بس است زآهی شرر مرا
افتاده پر شکسته دلم پیش ناوکششاید زتیر او بدمد بال و پر مرا
گفتم بروز وصل خبر گویمت زهجرغافل که نیست پیش تو از خود خبر مرا
زلفش اگر چه مایه آشفتگی بودآشفته کرده از همه کس بیشتر مرا
سقای آستان تو تا گشته مدعیجز آستین نمانده بر چشم تر مرا
هر چند شاخ بیدم و اید زمن ثمرمدح علی زفیض ازل شد ثمر مرا
من آن سگم که پیر شدم در وفای اوانصاف نیست خواجه براند زدر مرا