گنج

شمارهٔ ۸۸۰

قافیه: سخن۱۱ بیت
چگونه شکر گویم زطالع میمونکه شمع محفل انس است ماه روز افزون
مرا رسد که باین طبع سست از سر شوقنثار قامتش آرم قوافی موزون
گرت کباب ببایست اینک اینک دلگرت شراب کفایت ندارد اینک خون
کدام ماه و چه خورشند غیر رخسارتکه نیم دایره مشکش بود به پیرامون
بخواست عذر زعذار زعشق تو وامقببرد نقش تو لیلی زخاطر مجنون
میان انجمن آن شمع آتشینم منکه شعله های زبانم بود زسوز درون
غلام میکده و میفروش و مغبچه رااگر بجنت و غلمان دهم شوم مغبون
نه من زفتنه چشمت خراب و مستم و بسکه فتنه نیز بچشمان تو بود مفتون
اگر زسلسله دیوانه خاصیت بیندچرا ززلف تو آشفته را فزود جنون
اگر کنند سرم زیب دار چون منصورچگونه گفتن حقم زسر رود بیرون
علی است مظهر حق حق بود بدست علیاز این زیاده نگویم که نیستم مأذون