شمارهٔ ۷۱
درده خبری بما هم امشبکز سینه برآمد آهم امشب
گو شمع میار در شبستانکامد بشبانه ما هم امشب
آمد بسیاه چالم آن مهبا یوسف خود بچاهم امشب
در ظلمت زلف خضر خطتداده بلب تو راهم امشب
معشوق مرا گدای خود خوانداز دولت عشق شاهم امشب
ساقی قدحی بیاد او بخشکایزد بخشد گناهم امشب
هر چند گناهکار عشقماشکم شده عذرخواهم امشب
در دل نبود بغیردلدارباشد دل من گواهم امشب
دادم بنگاه تو دل و دینشرمنده آن نگاهم امشب
تا سر بنهم بپای خورشیدچون شمع بصبحگاهم امشب
آشفته شب اسیر تا راستای زلف بده پناهم امشب