گنج

شمارهٔ ۱۵

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ابرا۹ بیت
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب رازلفت پریشان می‌کند جمعیت احباب را
گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لبگفتا نبینی در شکر پرورده‌ام عناب را
می‌نغنود شب تا سحر چشمم ز هجرت ای پسرکی خواب آید در نظر افتاده در غرقاب را
زلفت به هر جا می کشد ، دل در هوایش می‌رود،ناچار ماهی می‌رود تا می‌کشد قلاب را
آبی که اسکندر نخورد ، چندان کِش از پی دست برد،من جسته‌ام در آن دهان آن گوهر نایاب را
شب بر سر کوی تو من گویم ز هر بابی سخنشاید که با صد مکر و فن خواب آورم بواب را
در حقه نافش اگر گم شد دلم عیبم مکنهم نوح کشتی بشکند بیند گر این گرداب را
من اندر آن چاهِ ذقن ، افتاده‌ام ای سیم‌تن،کز دام تو نبود گریز ای شوخ شیخ و شاب را
آشفته از آن تار مو در بزم تا کی گفتگوآخر پریشان می‌کنی جمعیت اصحاب را