شمارهٔ ۷۷۴
ای مظهر جانآفرین جانی تو از سر تا قدمهر جا و جودی شد عیان پیش وجودت شد عدم
ای آسمانت آستان گرد رهت کون و مکانبر لوح کن بیامر تو کی کار فرماید قلم
گفتم به نخلی ماند او کز لب رطب افشاند اوکی نخل میآرد رطب ای باغبان سر تا قدم
پرده ز عارض باز کن قتل جهان آغاز کنبر مهر و بر مه ناز کن تو شاه مهر و مه خدم
لا تقتلوا صید الحرم گفته نبی محترمتقصیر نبود لاجرم صیدار کشد صاحب حرم
او قصد اگر زحمت کند عاشق از او راحت کنددشمن اگر رحمت کند بر دوستان باشد ستم
کم کن جرس این ولوله لیلی است چون در قافلهگر طی کند صد مرحله بر ساربانانش چه غم
از زلف عقده بر گسل بر دست اغیارش مهلآشفته را بر جان و دل مپسند جانا این ستم
ای نور طور از نار تو عرش برین بازار تواز آینهٔ رخسار تو پیداست انوار قدم
تو شمع بزم وحدتی محفلفروز کثرتیالحق مقام حیرتی ای حیدر صاحب کرم