شمارهٔ ۶۹۳
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابمکنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم
دلم بربود و دین فرسود و جان تاراج و خرسندمو گر شکوه کنم از دوست دشمن دان و کذابم
سراب است آنچه بنمایی اگر چه قلزم ای ساقیکه دارد شربتی از چشمه نوش تو سیرابم
مسلمانان مگوییدم که از کعبه چرا رفتیکه در بتخانه فرخار پیدا گشته محرابم
به مرگ خویش مشتاقم طلبکارم قیامت رااگر دانم که در محشر وصال دوست دریابم
بنالد دل که ای دیده مگو راز نهانم رابگرید مردم دیده که از سر برگذشت آبم
کجا یارب توانم گفت با کس درد پنهانیکه خون خوردند اصحاب و جفا کردند احبابم
زمستان فراقت را بود نوروز از وصلتشب یلدای هجران را جمال تست مهتابم
من از عشق و وفاداری شدم رسوا در این عالمبه من رحمت نمیآرند احباب و نه اصحابم
تو را ای کعبه پرده پرنیانست و کجا دانیکه چون شب بر بیابان مغیلانت برد خوابم
زهر در روی آشفته به کوی تست ای مولاتویی باب الله مطلق چه میرانی از این بابم