شمارهٔ ۴۵۷
خنک آنقوم که در کف می روشن دارندبزم از شعله می وادی ایمن دارند
تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستانهمه در مسجد و محراب نشیمن دارند
بگذر از سیمبران ایدل شیدا کاین قومروی از آئینه دل از روی و آهن دارند
من و کنج قفس و جور و جفای صیادگرچه مرغان چمن جای بگلشن دارند
در ره بادیه ترکان بکمینند امانتوان گفت چو چشمان تو رهزن دارند
برفوی دل صد پاره ام اینان آیندرشته از زلف و زمژگان همه سوزن دارند
در صف حشر که یعقوب گریزد زپسرای خوش آنان که تو را دست بدامن دارند
گرچه آشفته سودای علی شد دو جهانتو نپندار که سودای تو چون من دارند