شمارهٔ ۴۵۸
زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتدکار با سبحه و زنار به پیکار افتد
خیز و در کوی مغانش بده ای شیخ بمیچند سجاده و تسبیح تو بی کار افتد
جز ملامت ثمری ایدل شیدا نبریسرو کار تو چو با مردم هوشیار افتد
گرچه زنار بود حلقه آن زلف نژندکاش بر حلق من آن حلقه زنار افتد
شاهدم رقص کنان جلوه کند چون در بزمزاهدان را همگی کیک بشلوار افتد
نیست ممکن که دگر باز برویت بیندنظر هر که برخسار تو یک بار افتد
منع چشمت نتوان کرد که خونم نخورندترک چون مست شود لابد خونخوار افتد
قدر آن صدمه که من میخورم از دل دانیگر سر و کار تو یکروز به بیمار افتد
از سر کوی خود آشفته چه رانی نرودخار در ساحت گلزار بناچار افتد
از غم بی عملی شکوه مکن ای درویشدر صف حشر بحیدر چو سر و کار افتد