شمارهٔ ۱۱۳۹
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالیقدمی بساز از سر نو گرت مجالی
بلی ای طبیب گفتی که علاج هجر وصلستچه کنم به درد حرمان که ندارم احتمالی
به سیاهچال هجران شبی ار به روز آرینفسی که در فراقی بودت فزون به سالی
به شب وصال سویم نظری بکن که گویمکه سُها و شمس دارند به نظره اتصالی
شب هجر و عمر اغیار بسی دراز دیدمبفزای زین دو یارب همه بر شب وصالی
ز نوای مطرب عشق به رقص زاهد آیدچه عجب که صوفی آید ز طرب به وجد و حالی
من و کوی میفروشان و شراب و شاهد مستچه کنم بهشت و حورت که ندارد اعتدالی
غم از این و آن نبودم همه غرق در تو بودمکه نه عاشق است کش هست به خویش اشتغالی
خم طرهات چو از چنگ شب وصال دادمچو رباب بایدم خورد ز هجر گوشمالی
به جز آن عذار چون ماه و دو ابروان دلبندقمری شنیده باشی که برآورد هلالی
چو دو گونه تو از سیم عیارتست قدرتز یکی بکاست در مشک بر او فزود خالی
ز جمال پرده برگیر که این گنه نباشدگنه است گر بپوشند ز کس چنین جمالی
ز غبار راه توحید تو بساز کیمیائیکه مرا نه دولتی ماند به جا نه جاه و مالی
تو که آشفته نشاید که ز خویش نام آریکه ز داغ عشقت مولاست گر بود جمالی