شمارهٔ ۱۱۴۰
در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون میشدیعقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون میشدی
ای عشق عالمسوز من وی برق جانافروز منآتش زدی چون نی به جان ای کاش بیرون میشدی
میخواست با سبحه به دل زاهد کند زنار منای دل نکردی این عمل حقا که مغبون میشدی
ای لؤلؤ بحرین دل بیجا چه ریزی از بصرگر مانده بودی در صدف تو در مکنون میشدی
از عقل و دین بیگانهام سودایی و دیوانهامآشفته این شور جنون ای کاش افزون میشدی
قاصد چو آمد سوی تو آهسته رفتم همرهشگفتم مبر نامم برش زیرا که محزون میشدی
تا حالت زار مرا دانی که چون شد از غمتای کاش در زلف بتی چون خویش مفتون میشدی