شمارهٔ ۴۲۳
چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزدچه سود از این عمل داری کزو دایم ضرر خیزد
هوای نفس بگذار و حدیث عقل را بشنوکه خیر از عقل میآید ولی از نفس شر خیزد
بهار طول امل ای دل ز دامان عمل مگسلچه میآید از آن عهدی کزو بوک و مکر خیزد
دگر جانوران از پیشه غیر شیر هم آمدبنازم نیستان عشق کز وی شیر نر خیزد
اگر نه نار ابراهیم آمد گلشن رویتچرا اندر میان آتشش گلهایْ برخیزد
بیا موسی به کوی عشق وارنی گوی خوش بنشینچه کوهست اینکه هر شب نخل طورش از کمر خیزد
نشاید خواندنش بستان چه فرقست از بیابانشچو بید از بوستانی گر درخت بیثمر خیزد
سپر سازند در میدان چو خیزد از کمان پیکانحذر کن ای دل از تیری که از شست نظر خیزد
جهان دریای پرموج است و رخت ازو به ساحل براگر از قعر این دریا همه لعل و گهر خیزد
بود پیدا که داری آتشی چون شمع پنهانیاز این دودی که آشفته تو را هرشب ز سر خیزد
به دفتر وصف حیدر مینویسی و عجب نبودتو را گر از نی خامه همه قند و شکر خیزد