شمارهٔ ۱۸۴
هر که را سر زوفا خاک ره مقصود استبخت مقبل بود و طالع او مسعود است
شعله طور بود یا که گلستان خلیلپرتو عارض تو یا شرر نمرود است
سر زخاکم نزند زآتش دل هیچ گیاهور گیا روید از او لاله خون آلود است
صبح نورانی وصل تو مرا عید سعیدشب ظلمانی هجرت اجل موعود است
حاش لله که نهد کس بسرش دست قبولهر که در حلقه صاحب نظران مردود است
پیر میخانه برهنش نستاند چکنمکه مرا خرقه و سجاده ریا آلود است
گفتی آشفته چه جنس است ترا رخت وجودتارش از زلف بتان رشته و عشقش پود است