گنج

شمارهٔ ۱۸۳

قافیه: انست۷ بیت
آن غمی را که کران نیست غم حرمانستآن شبی را که سحر نیست شب هجرانست
غیرت عشق نداری اثری در تو مگریوسف تست زلیخا که در این زندانست
می ‌نشاید که برد منت بی‌جا ز طبیبدرمند تو که مستغنی از درمانست
بهر خندیدن گل تا کی و چند اندر باغابر نیسان چو من سوخته دل گریانست
هر یکی رشحه از چشمه چشم تر ماستاین که گویند که این قلزم و آن عمانست
وه که هر روز که خواهم غمت از دل بنهمشوق من بر رخ زیبای تو صد چندانست
رفت چون گلشن شیراز به تاراج خزانبر سر آشفته کنونم هوس تهرانست