شمارهٔ ۱۲۵
هر کرا عشق در کمند انداختبست و از قید عقل فارغ ساخت
ریخت در جام عقل باده عشقآتشی بود کابگینه گداخت
پاکبازش نمیتوان گفتنهر که با تو قمار عشق نباخت
پیک خیل خیال دوست رسیدکشور دل زغیر او پرداخت
فخرم این بس که پاسبانش دوشدر میان سگان مرا بنواخت
داشتم طوق عشق در گردنداغ پیشانیم چو دید شناخت
شوق شکر لبانت آشفتهشور شیرین به گفتوگو انداخت