شمارهٔ ۵۶۵
دیده نظر باز و رخت بی نظیربگذرم از جان زتوام ناگزیر
سر خوش می را چه غمست از خماراهل غنا را چه خبر از فقیر
چهره و خطت چه بود فی المثلمجمر افروخته دود عبیر
یاد تو بیرون نرود از خیالنقش تو بیرون نرود از ضمیر
رحم باین خسته کن ای شخ کمانبسملم و طالب یک نوک تیر
به که نگویم غم پنهان خویشچون تو بصیرفی و علیم و خبیر
عشق چه دامنست که از شوق اومیل رهائی ننماید اسیر
گرچه زدرویش خطائی برفتعفو کند حاکم پوزش پذیر
مدح علی کرده رقم لاجرمخامه آشفته فشاند عبیر
دست مرا گیر که بیچاره امرحم بدرویش نماید امیر