شمارهٔ ۸۰۷
چنان بطره لیلای خویش مفتونمکه در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های درون ای مژه چه میجوئیکه غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلسکه کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلیکه خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشبچه شکرها که بگویم زبخت میگونم
منکه در دشت جنون پیشرو مجنونمشاید ار لیلی ایام شود مفتونم
یار لب بر لب من دارد و مست از می غیرخون بدل جان بلب از آن دو لب میگونم
غرقه بحر خودی شد تن من نوح کجاستتا از این ورطه مگر رخت کشد بیرونم
شاید کس نستاند زگرو تا صف حشرمنکه خود در عوض خرقه بمی مرهونم
گفتم ای عشق گرامی ملکی یا انسانگفت از دایره کون و مکان بیرونم
چنگ بر دامن حیدر زده آشفته بجدتا رهائی دهد از منت دهر دونم