گنج

شمارهٔ ۵۵۹

قافیه: ر۱۱ بیت
دیده برهم ننهم جز به حضور اغیارنکنم خواب مگر زیر خم تیغ نگار
کام شیرین نکنم جز بغم تلخی عشقبزم رنگین نکنم جز بجمال دلدار
عیش مشتاق نباشد بجز از ساحت دوستعاشقان را چه تمنای گل و باغ و بهار
توئی آن تازه بهاری که تفاوت نکنددر رخ و زلف تو سنجند اگر لیل و نهار
ای زآهوت بخون غرقه غزال ختنیای خم زلفت کجت کعبه مشک تاتار
نقش روی تو صنم هر که برد تحفه بچیندر برش سجده نمایند بتان فرخار
بی تو نیش است و صداع است و خمار و غم و رنجنای و نوش و می و مطرب دف و عود و مزمار
با تو باغست و بهار است و گل و لاله و ملفصل دی داغ درون زهر بلا زحمت و خار
تا تو ای برق جهانسوز کنی جلوه بدشتخرمن هستی آشفته بود وقف شرار
تا بسوزیش شود فانی و خاکستر اوببرد باد صبا بر در حیدر چو غبار
پرده دار حرم سر خدا مظهر حقکآفتابش به در خانه بود چون مسمار