شمارهٔ ۵۶۰
چه ای زلف که گه مشگ دهی گه عنبرکه بود چین و ختا در همه چینت مضمر
تو و داود زره گر شده بی آتش لیکاو زره ساخت زآهن تو زمشک و عنبر
سبحه شیخ زتو پاره و زنار مغانهم مسلمان زتو در شکوه بود هم کافر
گه زنی مروحه بر آتش دلهای کبابگه شوی عود و زخط دود کنی در مجمر
گاه از سحر بپوشی ید بیضا از خلقگه شوی در کف موسی پی معجز اژدر
مار ضحاک شوی گاه و کنی رخنه بمغزگاه هندو شوی و سجده کنی بر آذر
گر تو هندوئی و خورشید پرستی ایزلفبالش از ماه چرا کردی و ازخور بستر
گه مجاور شده ای بر سر چاه بیژنگه کمند از تو کند رستم و طوس و نوذر
سختتر از زرهی نرم تر از ابریشمبسیاهی شب هجران به درازای محشر
گا زنجیر شوی از پی تدبیر جنونگاه دیوانه کنی خلق چو دیو کافر
گرنه فتراک علی صاحب تیغ دو سریاز چه آویخته ای خویش بر ابروی دو سر
لاجرم زآن شده آشفته بقید تو اسیرکه شبیه است شکنجت بکمند حیدر