شمارهٔ ۷۳۴
گمان مدار که من از گزند مار بنالممگر زعقرب جرار زلف یار بنالم
مرا که افعی زلفت به پیچ وتاب فکندعجب مدار که گاهی ززخم مار بنالم
خمار مستیم افزوده شد زنرگس ساقیکه می کشم همه شب باده و زخمار بنالم
بتار زلف ببند و بکش بتیر نگاهمنیم مبارز عشق ار زکار زار بنالم
مرا بهار و خزان جمله بی تو صرف فغان شدنیم چو بلبل کز گل بهر بهار بنالم
بناله شب همه شب همدمم بمرغ شب آهنگاگر بحلقه آن زلف تابدار بنالم
هر آنکه دور بود از دیار خویش بنالدخلاف من که غریبانه در دیار بنالم
خبز زخنجر مژگان نداری و خم زلفشتو را گمان که از آن طفل نی سوار بنالم
اگر که اشتری آشفته از مهار بنالدبیا به بین که چو بگسستیم مهار بنالم
بلا چه پنجه قوی کرد و نیست قوه دفعشزدست او ببر دست کردگار بنالم