شمارهٔ ۷۳۵
در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزمتا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم
حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتاموران چو هجوم آرند بر لعل شکرریزم
ساقی ز درم آمد با آتش سیالهکافتاد از آن آتش در خرقه پرهیزم
گفتم به خم زلفش برگو به چه کارستیگفتا به مه و خورشید من غالیه میبیزم
من صعوه مسکینم تو عربدهجو شاهینبا چون تو قویبازو کو قوه که بستیزم؟
از تیزی پیکانم حاشا که حذر باشدتا رخنه به جان کرده تیر نظر تیزم
فرهاد تو شیرینم مجنون تو لیلایمنه در هوس شکر چون خسرو پرویزم
سرو آمده در جولان گل سر زده در بستانبرخیز و گل افشان کن ای گلبن نوخیزم
در سلسلهای زد چنگ هر کس به تمنائیمن هم به تولائی در زلف تو آویزم
از مهر علی مستم ساقی چه دهی ساغرچون باده صافی هست دردش ز چه آمیزم؟
از گرمی روز حشر نبود چو مفر کس رادر سایه تو ناچار بایست که بگریزم