گنج

شمارهٔ ۱۰۳۰

جسمم چو شمع در غم جانان گداختهتنها نه تن که در بدنم جان گداخته
بگداخت جان بجسمم و بس خوش دلم که هستخالص زری کز آتش سوزان گداخته
پروانه سوخت زآتش دیدار و دم نزدافسوس از آن که از تف حرمان گداخته
از چاک سینه جست زبس آه شعله دارسر همچو شمع تا بگریبان گداخته
شد همچو زیب چشم و فرو ریخت از مژهکاندر چراغ در شب هجران گداخته
اشکم گداخت در صدف دیده ایعجبلؤلؤ که دیده در دل عمان گداخته
خود از کجا همی جهد این برق خانه سوزکز او تمام دشت و بیابان گداخته
خون است لاله سربسر اما نمیچکدخونش بدل زداغ گلستان گداخته
تو آبشار رحمت و ساقی کوثریآشفته ات زتابش نیران گداخته