شمارهٔ ۱۰۲۹
دلم بهرزه بسودای خام افتادهزحرص دانه کبوتر بدام افتاده
چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیممرا که طشت حریفان زبام افتاده
تو را که کام زحلوای وصل شیرینستچه غم که دلشده ای تلخ کام افتاده
رمیده گشت زمن دل چو آهوی وحشیغزال وحشی من با که رام افتاده
کناره میکنم از کوی میکشان گوئیمرا بسر هوس ننگ و نام افتاده
گرفته محتسب و شیخ گرد عاشق مستفغان که صحبت خاصان بعام افتاده
اگر چه آه پیام دلم دهد جان گفتزچیست کار تو را با پیام افتاده
مریز خون دلم زابروان کج ای ترککه ذوالفقار پی انتقام افتاده
به پیش سنگ دلت ای صنم دلم به نیازچو بت پرست به پیش رخام افتاده
بیار ساقی مستان شراب زنگ زدامرا که آینه اندر ظلام افتاده
عبث بزلف تو منزل نکرد آشفتهنصیب خیل غریبان بشام افتاده
حذر نمیکنی ای ترک دلشکن هشدارکه داوریت به پیش امام افتاده
ولی و حجت حق صاحب زمان مهدیکه دهر را بکف او زمام افتاده