گنج

شمارهٔ ۲۹۸

قافیه: داست۱۲ بیت
منم که بندهٔ مملوکم و عبید جلالتچه جرم رفت که می‌رانیم ز بزم وصالت
حرام باد مرا زندگی به شام فراقتبکش به بزم وصالت که خون بنده حلالت
فشاندم از مژه آبی که برنخیزد از آن گردبهل که خاک شود تن بر آستان جلالت
ز خون دل شده میراب عمریش مژه منکنون که شد ثمری غیر گو مچین زنهالت
اگرچه خضر شوم غوطه‌ور به چشمه حیوانکه چون سکندر لب تشنه‌ام به جام زلالت
ز من بر آینه‌ات گر نشسته گرد ملالیبشوی آینه از آب عفو گرد ملالت
غلام حلقه‌به‌گوشت منم مرا مفروشاگرچه خلق جهانند هندوی خط و خالت
گمان مدار که کفران نعمت تو نمودمکه هست قوت شبانروزیم ز خوان نوالت
زکات حسن ز درویش خویش باز گرفتیبه آن گمان که فزاید مگر به گنج جمالت
ولی کمال چو دادت خدای مال ببخشایمباد اینکه رسد آفتی به عین کمالت
اگر به بزم خود آشفته را دوباره بخوانیدوام عمر بخواهد همی ز حیدر و آلت
علی که داد تمیزت علی که کرد عزیزتعلی که داد جمالت علی که داد جلالت