گنج

شمارهٔ ۲۹۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: الت۱۴ بیت
تا با رقیب یار دمی گرم صحبت استآهی زدل بر آر که فرصت غنیمت است
از قصر طاقدیست و خورنق نشان نماندکاخی که پایدار بماند محبت است
باز آمدی و نیست متاعی بغیر جانبی چیز را زمقدم مهمان خجالت است
ای کاشکی زبیخ فکندیش باغباننخل وفا که میوه او جمله حسرت است
حسرت زجم نمیبرد و جام میکشدآنرا که در زمانه بسر چشم عبرت است
درویش را که بخت نیارد گذشت چیستسلطان زتخت اگر گذرد عین همت است
عاقل کسی که برد تمتع زدلبریآن را که عشق نیست گرفتار غفلت است
شنعت مکن مذلت عشاق را حکیمهر ذلتی که عشق دهد عین عزت است
اهل نظر بمعنی خوبان به بسته دلصورت پرست چون حیوان گرم شهوت است
گر خود هوای نفس زلیخا نداشتیبر یوسف عزیز بگو این چه تهمت است
دارای خرمنی تو و ما خوشه چین حسندرویش را مران که خلاف مروت است
چون بنگرد دهان تو را در سخن حکیمناچار در دهانش انگشت حیرت است
ساقی بده شراب فرخ خیز عشق دوستآشفته را که سخت گرفتار محنت است
هر جا که دولتی است بدوران فنا شودما را زگنج مهر علی طرفه دولتست