گنج

شمارهٔ ۱۱۳۶

قافیه: الی۹ بیت
آفت عرصه خاکی و مه افلاکیبا چنین لطف که گوید که ز آب و خاکی
گر کست خواند پریزاد نه چندین عجب استکادمیزاده ندیدیم بدین چالاکی
دام کوته‌نظران چون شدی ای حلقه زلفکه به صید دل صاحب‌نظران فتراکی
مرغ دل می‌تپد از حسرت یک نظره به خونخنک آن سینه که از تیر نظر صد چاکی
چه کنی پرده نبیند به جز از حق بینت ‏که تو ز آلایش این نفس‌پرستان پاکی
میخوری خون دل خلق به دستان هر روزبی‌مهابا صنما چند به این بی‌باکی
چون دو مار سیه از هر طرف زلف نژندای لب لعل شکرخند مگر ضحاکی
لعلت آن جوهر فردی که نگنجد در وهمصف تو نتوانم که برون ز ادراکی
جلوه یار تمنا چه کنی آشفتهکه بود آتش سینا و تو خود خاشاکی