شمارهٔ ۱۱۳۷
گو چه کم آیدت زسلطانیگر عنان سوی ما بگردانی
شوکت سلطنت نیفزایددل درویش اگر برنجانی
گر دل و دین بباختم چه عجبنیست در عاشقی پشیمانی
نرخ حلوا مگر زیاده شوددامن ار بر مگس نیفشانی
اینچنین چشم پرفسون که تر استگر بود کوه آتش بجنبانی
توو پاکیزه دامنی در حسنمن و در عشق پاکدامنی
گر فلاطون روزگاراستیکه بدرمان عشق درمانی
بوی زلف تو آید از دودمگر چو عودم شبی بسوزانی
تو چو شیرینی و منم فرهادقصه از این و آن چه میخوانی
گو سگی هم در این سرا باشدچندم از خیل خویش میرانی
تا که زلف تو جان آشفته استنشود فارغ از پریشانی