شمارهٔ ۶۵
فزونتر سوزدم امشب ز هر شب آتشِ سوداکه چون شمع آتش پنهان دل شد از زبان پیدا
میان کاروان لیلی چه بندد بر شتر محملچو افغان میکند مجنون جرس را گو مکن غوغا
مرا شوریست اندر سر که برده عقل و دین و دلتو خواهی عشق خوانش ای حکیم و خواهیاش سودا
مخوانش طالب کعبه که خودخواه است و تنپرورکه با خار مغیلان تو خواهد بستر دیبا
معاذاللَّـه که از حُسنش بکاهد ذرهای ای دلبه چشم احولان گر دوست باشد زشت یا زیبا
نباشد نقص خورشید ار بگوید عیب خفاششکه روز و شب بود یکسان به پیش چشم نابینا
ز شمعت رخ نمیتابم بسوزی گر سراپایمکه از پر سوختن پروانه را نبود به سر پروا
رفیقان رفته و من خفته از غفلت در این وادیکجا خضری که برهاند مرا زین پرخطر بیدا
مگر از همت مردان غیب ای دل مدد خواهمکه سوی کعبهٔ مقصود بندم رخت از این صحرا
کدامین کعبه؟ ارض طوس کوی قبلهٔ هشتمکه آید بهر طوف او ملک از طارم اعلا
رضا آن مایهٔ ایمان، رضا آن شافع عصیانامام راستان، شاه خراسان، خسرو بطحا
بکش دست عنایت بر رخ آشفته از رحمتکه ترسم این سواد الوجه دارینش کند رسوا