گنج

شمارهٔ ۲۱۰

قافیه: اندوست۱۲ بیت
فکرم دقیق گشت بسی در میان دوستنه زان میان خبر شد و نه از دهان دوست
رحمی خدای را به من ای باغبان یارخاشاک چون برون بری از بوستان دوست
حاشا که گنجد آن به قلم یا که بر زبانسرّی که در میان من است و میان دوست
گفتی که چیست آن مژه بر دست ترک چشمتیری ز غمزه می‌نهد اندر کمان دوست
خضری اگر حیات ابد خواست از خداخواهد برای آنکه شود جان‌فشان دوست
روزی اگر سواره به خاکم گذر کنیخیزم چو گرد و باز بگیرم عنان دوست
گویی که شکّر است برآمیخته به زهراز بس که نام غیر رود بر زبان دوست
چون خاک می‌شوم بهل اینجا روم به خاکای پاسبان مران تو مرا زآشیان دوست
هندو در آفتاب نشان تو جسته استهر ذره‌ای که هست در او چون نشان دوست
ترسم که مهربان به رقیبان شود دلشنامهربان کنیم دل مهربان دوست
آشفته در طلب پی آن زلف خم به خمسر می‌دود چو گوی پی صولجان دوست
حُبّ علی به عشق نکویان مرا فکنددشمن‌پرست گشته دل اندر گمان دوست