شمارهٔ ۸۸۴
دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکنتیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن
پیر کنعان را بگو یوسف عزیز مصر شدخویشتن را ممنون عبث از بوی پیراهن مکن
پای بند سوزنی مانده مسیحت بر فلکگو بمریم رشته از این دست بر سوزن مکن
من که لالستان کنم دامان و جیب از اشک سرخباغبان گو لاله ام بر جیب و بر دامن مکن
جوشن خط است موی چون زره در رزم عشقکوره را داود از فولاد و از آهن مکن
گر در آید یار در بزمت چراغت گو بمیرشب چو تابد آفتابت شمع را روشن مکن
بی خزان دارم گلی شاداب در گلزار حسنگو به بلبل زآفت باد خزان شیون مکن
ره مده خط را که گردد چیره بر لعل لبتخاتم جم را تو وقف دست اهریمن مکن
یوسفی تو خانه اغیار چون گرگان برهگر کنی آنجا سفر جان پدر بی من مکن
گر گلستان بایدت ایمرغ جان بشکن قفسسوی جانان میروی خود را اسیر تن مکن
صرصر مرگت کشد در این هوا چونشمع عمردر چراغ آزرو ای نفس گو روغن مکن
با زبان بی زبانی شرح عشق آشفته گفتمدعی گو صد زبان خود را تو چو سوسن مکن
وصف حیدر کی بگنجد در همه کون و مکانآبرا بیهوده ای عطشان به پرویزن مکن
از علی و یازده فرزند او مگرا به غیردامنِ مردان مَهِل، تکیه به مشتی زن مکن