گنج

شمارهٔ ۸۸۵

قافیه: بین۱۱ بیت
فحشی ز لبت تو وقف ما کندرد دل بی‌دوا دوا کن
گفتی شب وصل ریزمت خونباز آی به عهد خود وفا کن
تو روز و شبان به یاد غیریروزی به غلط تو یاد ما کن
ما را به کمند خویش بگذارهر صید که باشدت رها کن
در بر رخ مدعی فروبندازدل گر هم ز لطف وا کن
بیگانه هلاک خویش مپسنداین رحم به خویش و آشنا کن
عشق تو بلا و ما ذلیلتما را به بلات مبتلا کن
ای آنکه قدر به گفته توستتبدیل به گفتنی قضا کن
آشفته اگر چه ز اشقیا شداو را به نظر ز اولیا کن
بگشای تو لعل عیسوی‌دمبر مرده از کرم دعا کن
زیرا که تو دست ذوالجلالیما را به جز از خدا جدا کن