شمارهٔ ۱۲۰۹
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسیمگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی
هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مساکه سلیمان رود آنجا که بود بلقیسی
ذره وارند هواخواه بمهرت آفاقمگر ای جاذبه عشق تو مغناطیسی
نظرت وقف نشد جز بسعیدان هرگزمگر ای کوکب عشاق تو خود برجیسی
می توفیق بکاس است مدام آشفتهتا مرا ای درم عشق تو اندر کیسی
مگذر از وسوسه زاهد و صوفی ز علیمرو از خلد گرت راه زند ابلیسی