شمارهٔ ۱۵۴
چشمه خور برای دیدن نیستآتش از بهر آرمیدن نیست
سر برند از درخت و سرسبز استنخل را تاب سر بدیدن نیست
گر بگوید حدیث عشق زبانگوش را طاقت شنیدن نیست
جسم بر جان حجاب جانان استلاجرم چاره جز دریدن نیست
وه که جبریل را بمقدم عشقچاره جز بال گستریدن نیست
دهر فرزند از چه میزایدکش سر بچه پروریدن نیست
عشق هست آن کمان که رستم راقوت این کمان کشیدن نیست
هر که لعل لب بتی نگزیدحاصلش غیر لب گزیدن نیست
شجر عشق راست میوه شرراین ثمر از برای چیدن نیست
هر که دل کرد وقف تیر نظرچاره اش جز بخون طپیدن نیست
زلف چوگان و گوی او سرماستعادت گو بجز دویدن نیست
روح آشفته مرغ گلشن تستجز بکوی تواش پریدن نیست
هر که شد مست جام عشق علیکوثرش را سر چشیدن نیست