گنج

شمارهٔ ۲۰۱

قافیه: ندت۷ بیت
به کمانِ ابروان بست دو زلف چون کمندتکه زنی به تیرش آن دل که گریخته ز بندت
نه عجب سپند گر سوخت عجب از آنمکه گرفته خو به آتش زچه خال چون سپندت
به خدا گلی نماند بر روی دل‌فریبتنچمد به باغ سروی بر قامت بلندت
ز وفا ببخش لیلی تو بر او که هست مجنونچو سگی بلا بیاید به قفای گوسفندت
تو طبیب درد عشقی و دوای دل لب توز وفا ترحمی کن به علیلِ مستمندت
به فریب خالش ای دل به شکنج زلف ماندیبه هوای دانه رفتی و به دام درفکندت
به ولای حیدر آشفته بجو به جان تمسککه ز هول روز محشر نبود دگر گزندت