شمارهٔ ۷۸۰
به باغ عشق به جز میوهٔ فراق ندیدمز جان گذشته و جانانه را به وصل رسیدم
ز دل گذشتم و پیمان دلبران نشکستمز جان بریدم و از عهد دوستی نبریدم
به ترک دوستیام دشمنان اگر چه بگفتندبه جان دوست که افسوس دشمنان نشنیدم
گسستم از دو جهان و به زلف یار ببستمفروختم دل و دین عشق او به جان بخریدم
به بوی دانهٔ خالت به بند عشق بماندمز دام عقل ز وحشت چو آهوان برمیدم
کمان کشیده نگاه تو تا از آن خم ابروهزار تیر به جان خورده روی در نکشیدم
هزار سال به کویش نشسته گفت کدامیهزار ره به سرم پا نهاد و گفت ندیدم
نبود آن خم چوگان زلف بر سر رحمتمگو چو گوی و به سر در ره طلب ندویدم
ز تلخکامی عقلم خمار برد سحرگهز لعل ساقی مجلس شراب عشق چشیدم
به جای کوی مغان شیخ شهر از سر رأفتبهشت عدن به من عرضه کرد و برنگزیدم
کدام کوی مغان آستان شاه ولایتکه کرده کوثرش آسوده از شراب نبیدم
کبوتر حرم مرتضی است آشفتهکه جز به گرد در و بام کعبهاش نپریدم