شمارهٔ ۱۱۶۴
من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنیدیده هدف اگر به نشان تیر میزنی
ساقی بدست جام می و در کمین دینمطرب تو راه دل بمزامیر میزنی
زنهار از فسون تو ای چشم حیله سازکه آهوئی و بحیله ره شیر میزنی
آنجا که نقش آن بت غیبی مصور استمانی چگونه لاف زتصویر میزنی
عارف بنشئه مست تو زاهدا بمی بلیخوش رهزنی که راه بتغییر میزنی
تیر از کمان طفل جوانی نخورده ایای نوجوان که طعنه باین پیر میزنی
نخجیر ما کند بنظر یکجهان شکارصیاد اگر به تیر تو نخجیر میزنی
ای عشق از غریو تو پر شد جهان مگرنوبت بنام حسن جهانگیر میزنی
تقدیر ماست عشق تو را عقل سرنوشتچند ای حکیم لاف زتدبیر میزنی
عمریست ره بحلقه زلفش نبرده ایتا کی تو دم زناله شبگیر میزنی
سودای زلف تو بکمندش ببسته سرآشفته را به پا زچه زنجیر میزنی
ای دست حق اگر چه من از اهل دوزخمشاید اگر تو دست بتقدیر میزنی
درویش تو زفقر پریشان و مضطر استوقتست اگر که بر مستش اکسیر میزنی