گنج

شمارهٔ ۱۱۶۳

قافیه: ندگی۱۴ بیت
درِ دکّان گشود حلوائیدر دیگر مگس چه پیمائی
جز به سر راه عشق نتوان رفتپای اندر طلب چه فرسائی
به نیازندا جن به کف عشاقوقت شد تا ز ناز بازآئی
حشم لیلیش بود به دروننیست مجنون عشق صحرائی
یک جهان دل به آن دو زلف دو تاهمه آشفته‌اند و سودائی
پیش آن قد معتدل در باغسرو را نیست لاف رعنائی
همه جا او به جلوه ما به طلبما و یاریم هر دو هر جائی
گر به تاراج رفت خانه چه باکهر که را دلبریست یغمائی
در نهان با رقیب مهر مورزتا مگر قدر خود بیفزائی
از حریف دغل نپرهیزیتا که دامان خود بیالائی
همه مصر طالب یوسفجز زلیخا که داشت دارائی
لاجرم بوی میدرد پردهدر نهان می اگر به پیمائی
جان آشفته سوختی از رشکهان حذر کن ز تیغ مولائی
ز آنکه حیدر یکی و حق احد استبستا دوست را به یکتائی