شمارهٔ ۷۵۰
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوموقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم
تا به کی چون زاغ اندر باغ آیم با خزانعندلیبم کن که تا زیب بهارستان شوم
تا به کی باشم سکندروار در ظلمات نفسجرعهای بخشا مرا تا چشمهٔ حیوان شوم
چیستم من مشت خاکی تیره آلوده به رنگقطرهای افشان به خاکم تا سراپا جان شوم
ذره زآن کیمیا ده تا که اکسیرم نیتا شوم قابل که با خاک درت یکسان شوم
چون فلاطون چند جویم سرّ حکمت را ز خملقمهای بخشا از آن خوانم که تا لقمان شوم
ساقیا از آبشار معرفت رطلی بیارتا شناسم یار و بر اغیار دستافشان شوم
پارسیگو الکن و آشفتهٔ شیرازیاممنطقم بگشا که در مدح نبی سحبان شوم
مرتضی را وصف گویم تا امام عسکریبعد از آن مدحتسرای صاحب امکان شوم