گنج

شمارهٔ ۷۶۹

قافیه: م۷ بیت
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتمتو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم
منم آه آن گل زرد ببوستان صنعتتو چنین بپروریدی نه بخویشتن شکفتم
بدل آتشم نهان بود و چو شمع شعله ای زدبفکنده پرده از راز که بارها نهفتم
بهوای آنکه آئی تو بخلوت درونمهمه پای تا بسر جان زغبار تن برفتم
بخیال لعل نوشت که رقیب قوت جان کردهمه شب زنوک مژگان در آبدار سفتم
تو که شیر کردگاری سگ خود مران خدا راسر خود نهاده بر دست بدرگهت بخفتم
سخنی بجذبه آشفته مگو که کس نگیردچو به خویش آمدی باز بگو که من نگفتم