گنج

شمارهٔ ۳

بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب راپرده‌نشین نموده ز شرم آفتاب را
پروانه جمال تو شد شمع آفتابشاید کزین شعاع بسوزی حجاب را
ملک دلم خراب از آن کردست عشقتا آفتاب بیش بتابد خراب را
آن را که با شب سر زلفت بود حساباندیشه نیست پرسش روز حساب را
جز مرغ دل که با خم زلف تو عهد بستهم آشیان بصعوه که دیده عقاب را
خضر از هوای لعل تو آب حیات خوردچون تشنه‌ای که آب شمارد سراب را
آن‌دم که تو سوار شوی بر سمند نازاز حلقه‌های چشم بسازم رکاب را
ای لعل نوشخند مکن کم خدای رااز مدعی عنایت و از ما عتاب را
خوبم دلا زمردم دیده طمع مدارطوفان‌زده به دیده دهد راه خواب را
عیسی که مرده زنده نمودی به یک خطاباستاده کز لبت شنود آن خطاب را
آشفته دل به نرگس مستت نیاز کردعاقل ز مست منع نکرده کباب را