گنج

شمارهٔ ۴

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: امرا۱۱ بیت
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام راتا فرصتی داری به دست از کف مده هنگام را
خیز ای غلام و رقص کن چون صوفیان اندر سماعمطرب بزن چنگی به دف ساقی بیاور جام را
در دفتر زهد و ریا از آب می آتش فکنتا پختگی حاصل شود این زاهدان خام را
زآن آب آذرگون بده کامد نسیم آذریباد صبا بر بلبلان از گل ببر پیغام را
زاهد بنه سبحه ز کف زنار بربند از شعفنفریبد از این دانه کس بردار از ره دام را
نام نکو در کیش ما ننگست بهر عاشقانخیز و ببر مژده ز ما آن شیخ نیکونام را
چشمانش و آن ابروان دانی چه باشد فی‌المثلگر دیده تیغی چون به کف ترکان خون‌آشام را
امشب شب وصلست هان نوبت مزن ای نوبتیمرغ سحر گو برمکش آواز نافرجام را
آغاز این شب نیک شد آوخ سحر نزدیک شدیارب که چون آغاز ما نیکو کنی انجام را
خاصان بزم عشق را از شنعت عامی چه غمهرکس به بزم خاص شد پروا ندارد عام را
گیرد دو عالم را فرو آشفته کفر زلف اواین کافران از جادویی رونق برند اسلام را