شمارهٔ ۶۹۸
عشق عقلسوز ببخشا به حالتمکز پند عاقلان به جهان در ملالتم
ساقی بیار بادهٔ نو دور تازه کنکز این شراب کهنه فزودی کسالتم
گمگشتگان وادی عشقیم همتیای خضر یک قدم بنه اندر دلالتم
تکفیر مکن که به مجنون حرج نماندآمیخته به کفر اگرچه مقالتم
آشفته گرچه جز مس قلبت به کف نمانداکسیر حب دوست کند استحالتم
ملکی خراب دارم و یرغو برم به شاهتا نایب نبی بکند استمالتم
باطل هر آنچه جز غم عشق تو خواندهایمدارم غرامت ار تو ببخشی بطالتم
بی مادر و پدر به ره افتادهام ذلیلطفلم بگو که عشق نماید کفالتم